عفریته ی بی حجب و حیا می کوبید 

ابلیس به طبل ماجرا می کوبید 

آن در که ملک گونه بر آن می سایید 

از قصد به یاد کوچه ها می کوبید 

افتاده ای یاد شام و بازار عجیب!

بر قامت دف، کنیز تا می کوبید 

می ریخت کنارت آب و با تیشه ی زهر 

بر نخل شکسته ی رضا می کوبید 

ملعونه تر از جعده زنی هست که زهر

با خنده به تو داده و.... پا می کوبید 

در موقع حمل پیکرت تا سر بام

چون طشت...به پیکرت عصا می کوبید 

از عرش چو جدت به زمین افتادی

با پا به تن تو بی حیا می کوبید

 

شاعر : علیرضا وفایی ( خیال )