سلام حقیقتشو بخواید این داستان و گذاشته بودم که پنج شنبه بذارمش تو وب برا اینکه دل امام زمان و خوشحال کنیم ، بعد پیش خودم گفتم آخه بی خبر! از کجا معلوم تا اون روز خدا بهمون رخصت بده!!! از کجا معلوم تا اون روز شیطون افسارمو دست نگیره!!! پس نوشته که شاید مورد استفاده شما دوستای بزرگوارم قرار بگیره :
میرزا ابوالفضل قهوه خانه کوچکی در بازار قم داشت . او از شیفتگان و مشرف شدگان آستان مقدس امام زمان (عج) بود ؛ هر چارشنبه و جمعه کار را تعطیل می کرد و به زیارت مسجد مقدس جمکران می شتافت .در یکی از مکاشفاتش ، حضرت به او فرمود : « میرزا ابوالفضل ، از این جمعیت که می بینی به جمکران آمده اند ، حتی یک نفر هم به خاطر من نیامده اند !! بلکه هریک از ایشان برای حاجت خویش آمده اند » .

72313530681455773722.jpg

عده ای از بازاری ها به او گفتند : میرزا ابوالفضل ، جمعه ها را برای خودت به جمکران برو و چهارشنبه ها را بمان و به ما چایی بده . در جوابشان گفت برای چایی دادن به شما جمکران را رها نمی کنم . برخی هم او را تهدید کردند و گفتند اگر ادامه دهی قهوه خانه ات را می بندیم !

آن شب میرزا امام زمان را در خواب دید که به او فرمود : « میرزا ابوالفضل ، بازاری ها تصمیم گرفته اند بر در قهوه خانه ات قفل بزنند . گفتم آقا جان بگذار بزنند ؛ خدا ناظر است و رزق مرا می دهد . من جمکران شما را به هیچ قیمتی رها نمی کنم . آقا لبخندی زدند .

میرزا صبح به قهوه خانه رفت و مشاهده کرد که اهالی بازار قفلی بر درب مغازه اش زده اند . بلافاصله خودش نیز قفلی تهیه کرد و بر درب مغازه زد و با صدای بلند گفت : « خداحافظ قهوه خانه ، خیال می کنید برای فروش چای از امام زمانم دست بر می دارم؟!! مگر من یوسف فروشم؟!!! »