30034201664339602177.jpg

آقا مهدی منو به عنوان مسئول تدارکات لشکر انتخاب کرده بود . انباردارمون اومد و به من گفت :" یه بسیجی اینجاست که به اندازه ده نفر کار میکنه ، هیچی هم نمیخواد ، نه مرخصی و نه تشویقی . اگه میشه این نیرو رو بدین به من" . گفتم : کیه اینکه تو میگی؟ گفت : الآن داره گونی خالی میکنه . به جای یکی هم ، دوتا دوتا گونی میبره تو انبار . گفتم بریم ببینیمش ؛ انباردار گفت "اونجاست... اونو میگم".
فاصله کمی زیاد بود و او هم مشغول کار کردن . هنوز جلو نرسیده بودیم که دیدم اونی که ازش تعریف میکنه " آقا مهدیه" . همین که دیدمش ، اونم منو دید و با اشاره چشم ازم خواست که چیزی نگم .
جلوتر که رفتیم ، گفت : " هیچی نگو بذار کارمو انجام بدم" اما من اصلأ توی حال خودم نبودم ، با این حال حرفی نزدم ؛ تا اینکه بار تمام شد دیگه طاقتم سر اومد ، گفتم : هیچ میدونی این بسیجی که به کار گرفتی کیه ؟" گفت : " نه کیه مگه؟ " گفتم:  "ایشون آقا مهدی باکری فرمانده لشکره"!!! انباردار از خجالت آب شده بود ، دوست داشت زمین دهن باز کنه و میخوردش .
رفت سراغ آقا مهدی و شروع کرد معذرتخواهی و میخواست دست آقامهدی رو بوس کنه ، که آقا مهدی اجازه نداد و گفت : " شما منو وادار نکردین من وظیفه خودم دونستم به شما کمک کنم . اصلأ خودتو ناراحت نکن ".
بعد به من گفت : " آخه مرد حسابی چی میشد دندون رو جیگر میذاشتی و چیزی نمیگفتی" .