50207815536646352991.jpg

در تاریخ است که در یکی از جنگها که امیرالمومنین علی(ع) آسیب بسیاری دیده بود و پیامبر به مداوای ایشان پرداخت،امام فرمودند که یا رسول الله تا شهادت چیزی نمانده بود، که پیامبر(ص) در جواب ایشان فرمودن ای علی جان تو اکنون کشته نمی شوی تورا میبینم که نماز می خوانی و شقیترین اشقیا باضربتی به فرق سرت، ریشهایت را به خون خضاب می کند.

همین علی بود که در اثنای جنگ احد در موقعیتی که دنیاطلبان تنگه احد را رها کرده بودند ومشرکین به خیمه رسول الله رسیده بودند؛علی،تنها باقی مانده یاران پیامبر خدا جان ایشان را نجات دادند تا دیگر طاقت جبرئیل سرآید و مردانگی علی را با بیش از90 زخم در این معرکه اینگونه در آسمان فریاد بزند که: لا فتی الی علی لا سیف الا ذو الفقار .

با شروع خلافت حضرت على(ع) حبیب بن منتجب حاکم یمن بود. حضرت نامه اى براى ابقاء او و بیعت گرفتنش از مردم یمن نوشت. حبیب ده نفر نماینده از شایستگان اهالى یمن را به سرپرستى عبدالرحمن بن ملجم مرادى به کوفه فرستاد. پس از ورود، ابن ملجم عرض تبریک مفصلى ایراد کرد تا رسید به اینجا که: "تو امیرالمؤمنین و وصىّ رسول خدا و وارث علوم او هستى. خداوند لعنت کند کسى را که انکار حق تو را بکند." و سه بیت شعر نیز گفت که مضمونش این است: "با تمام قوا و مردان زیرک در اجرای فرمانت حاضریم." حضرت فرمود: نامت چیست؟ عرض کرد: عبدالرحمن پسر ملجم مرادى.

 

 

حضرت فرمود انّاللّه و انّاالیه راجعون و به او نگاه مى کرد و دست بر دست مى زد و استرجاع مى نمود و مى فرمود تو مرادى هستى. پس از آنكه هیئت یمنى بیعت کردند، حضرت، ابن ملجم را دو مرتبه دیگر خواست و از او بیعت گرفت و این عمل 3 بار تکرار شد. عرض كرد یا على چرا با من اینطور معامله می کنى؟ فرمود زیرا مى بینم تو بیعت را نادیده خواهى گرفت و پیمان را خواهى شکست. عرض کرد دل من مملو از محبت توست، دوست دارم در رکابت شمشیر زنم. حضرت لبخند زد و سئوالاتى نیز نمود و فرمود بالاخره تو قاتل من خواهى بود. ابن ملجم گفت اگر مرا چنین فکر مى کنى تبعیدم کن حضرت فرمود به همراه هیئت یمنى به یمن برگرد. ولى پس از سه روز ابن ملجم مریض شد و همراهانش رفتند و او ماند. حضرت به پرستارى ابن ملجم پرداخت و به دست خود دوا و غذا به وى مى خورانید تا خوب شد از این پس ملازم رکاب حضرت بود و این بزرگوار او را به منزل مى برد و پول به وى مرحمت مى کرد و همواره مى فرمود من زندگانى او را مى خواهم ولى او قتل مرا مى خواهد. ابن ملجم گفت یا على اگر چنین است مرا بکش. فرمود قصاص قبل از جنایت نمى شود.

 ابن ملجم در جنگ جمل در سپاه امام قرار گرفت و جنگید، همچنین وی در جنگ صفین نیز از سپاهیان امام بود.پس از پایان نبرد نهروان و نابودى خوارج، یکى از اصحاب به گمان این‏ که با کشته شدن خوارج، این جریان و طرز تفکر براى همیشه پایان پذیرفته است، خطاب به امام علیه ‏السلام عرض کرد: «یا امیرالمؤمنین! همه خوارج هلاک شدند»، ولى حضرت در جواب فرمود: «خیر، به خدا سوگند! چنین نیست؛ آن‏ ها نطفه‏ هایى در پشت مردان و رحم زنان خواهند بود و هر زمان که شاخى از آن ‏ها سر بر آورد، قطع خواهد شد تا این ‏که سرانجام شان به دزدى و راهزنى پیوند خواهد خورد».

درمورد حضور یا عدم حضور ابن ملجم درجبهه امیرالمؤمنین درجنگ نهروان که با خوارج صورت گرفت، دو روایت است یکی اینکه وی درجنگ نهروان درجبهه مخالفین امیرالمؤمنین بود و ازهمان جنگ صفین راه خود را از ولایت جدا کرد و دیگری این که او باامیرالمؤمنین بود تا پس از پیروزی حضرت علی درجنگ خوارج، و پس از آن تحت تأثیر گریه ها و ناراحتی های خانواده های کشته شدگان خوارج قرار گرفت و احساس کرد شاید او اشتباه می کند، و پس از مدتی علاقه وعشق او به قطام یکی از خانواده های کشته شدگان خوارج منجر شد تا به خاطر او قصد کشتن علی علیه السلام را نیز بکند، دراین مورد چنین نقل شده است:

 

امیرالمؤمنین علیه السلام در جنگ صفین و واقعه نهروان هنگامی که از جنگ بازمی گشتند و نزدیک کوفه می رسیدند ابن ملجم جلوتر می رفت و به مردم خبر پیروزی حضرت را می داد .وارد کوفه شد تا اینکه به نزدیکی خانه ی زنی به نام قطام بنت شجنه رسید. قطام اسامی کسانی که در نهروان کشته شدند را از عبدالرحمن پرسید. در کشتگان چند نفر از اقوام قطام بودند. قطام بسیار گریه کرد. ابن ملجم به قطام پیشنهاد ازدواج داد و قطام نیز پذیرفت و مهریه خود را کشتن علی بن ابیطالب، سه هزار دینار به همراه یک کنیز و یک غلام برشمرد. ابن ملجم خشمگین شد و قتل علی را گناه بزرگی خواند .قطام همیشه خودش را در برابر ابن ملجم آرایش می کرد و او را به خود فرامی خواند تا اینکه پذیرفت.

و شد آنچه شد....

بچه ها بیاین یه کم فکر کنیم ببینیم ما کجای معرکه ایستادیم، ابن ملجم یه بچه حزب اللهی و انقلابیه که اونهمه در رکاب امامش جنگیده! فکر کنیم نکنه خدایی نکرده ابن ملجم نفس ما هم برما قلبه کنه و یه روزی بیاد که روبه روی اماممون وایسیم و هدفمون بشه ضربه زدن به اماممون!!!خدا اون روزو نیاره ولی در روز بیعت هم ابن ملجم پس از شنیدن این خبر خیلی حالش بد شده و حتی پیشنهاد قتل خودشو هم به امام داده ؛

بنظرتون چی میشه که گاهی بعضی از انقلابی ها و پا به رکابیای یه امام تو یه پروسه چند ساله یا حتی چند ماهه دقیقا میرن و تو سنگر روبه رو کمین می زنند و میشن زبیر یا طلحه یا زیاد بن ابیه یا ابن سعد یا حتی شمر بن ذی الجوشن تو انقلاب خودمون هم نمونشو کم نداریم!!! آره!!! خیلی از کسایی که یه روزی انقلابی و دلسوز بودند و زندانها رفتن و شکنجه ها شدند و تبعیدها کشیدند الآن اومدن تفکرات انقلابی سابق خودشونو به سخره می گیرند و افراطی می خونن.

خدارحمتشون کنه آیت الله بهجت در عبرتگیری از سرگذشت ابن ملجم فرمودند: «همیشه از خدا بخواهیم که عاقبت ما را ختم به خیر کند.»

ایشان می‌فرماید که یک کسی یک عمری پروانۀ امامش می‌شود آخر سر امامش را می‌کُشد، این است که ابن ملجم مثل پروانه بود برای امیرالمؤمنین، به راستی این کدام عیب پنهان است که یک روزی رو می‌آید، این کدام ضعف ایمان است که یک روزی خودش را نشان می‌دهد، این کدام گناه استغفار نشده است که یک روزی پدر صاحب بچه را در می‌آورد، این کدام خوبی غرور یافته است؟!!!

شبای قدر بهتری موقعیت برا دعا و طلب آمرزش از خداست شبای نوشتن و رقم زدن تقدیرمون ، بیاین از خدابخوایم، خدایا به حق فرق شکافته علی(ع) وبه حق پهلوی شکسته مادرمون حضرت زهرا(س) مارو از جاده اسلام و تشیع و انقلاب منحرف نکن و نذار ماهم گمراه شیم. (آمین یا رب العالمین)

یاعلی